می‌گویم وبلاگ خواندن جای دوستانی را که ندارم دیگر گرفته‌اند، نصیحتم می‌کند که این هیچ خوب نیست . تصمیم بگیر،دیگر نخوان.جای خالیش که باشد مجبور می‌شوی بیایی داخل اجتماع، خودت را از حبس آن خانه بیرون بکش. می‌گوید تنها نشسته‌ای توی آن خانه‌ی لعنتی، کسی را هم که راه نمی‌دهی، این‌جوری که دور و برت آدم دیگری پیدا نمی‌شود...

نمی‌فهمم. 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


من ٍ تنبل ٍ خوش‌بخت!

الآن باید سر کلاس باشم و نیستم!
یک‌بار با آب و تاب نوشتم و پرید، حالا هم دیگر حسش نیست که آنهمه توضیح دهم که چرا...
خلاصه‌اش اینکه کلاسی که آنهمه منتظر بودم نوبتم شود و ذوقش را داشتم را دوست ندارم، استادش کسی نیست که دوست دارم مدرسم باشد، زیادی سخت‌گیر است و تمام تکالیفت را قبل از شروع مبحث جدید با دقت چک می‌کند، و این برای منی که هرگز دوست نداشته‌ام تکلیف انجام دهم رنج‌آور است!
پس هربار بدون هیچ کاری می‌روم سر کلاس و از برخوردهایش لجم می‌گیرد در نتیجه جلسه بعد اعصابش را ندارم که باز بروم و همان ماجرا تکرار شود!
با امروز می‌شود 4جلسه که قید کلاس را زده‌ام و هفته‌ی آینده هم تمام خواهد شد! بی آنکه من چیزی آموخته‌باشم.

سال‌هاست که دلم اسکنر می‌خواسته، و حالا یک دستگاه سه‌کاره اپسون دارم که اسکن و پرینت و کپی را با هم انجام می‌دهد، کادوی تولدم است! و هی نگاهش می‌کنم و ذوق زده می‌شوم.
ممنونم عزیز من... خیلی  ها!

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


 

صد سالی هست انگار که هیچ چیز جدیدی ننوشتم! زندگی به روالی عادی و ساده و روز مره طی می شود. تا حال که هیچ کلاسی نرفتم و قصد دارم از یک شنبه بروم دانشگاه، مثل همیشه هم اولش ترسناکست! کمترین انگیزه ای نیست که سوقم بدهد به انجام این کار. عادت مسخره ایست که برای شانزدهمین بار تکرار میشود، این مهر لعنتی. تازه این شانزده بدون محاسبه تمام سالهاییست که مهد رفتم و بعد هم پیش دبستانی. و تنها یک سال بین پیش دانشگاهی و دانشگاه را با خیال راحت لم دادم روبروی شومینه، یا با قدم زدن در آن خیابان های خلوت شهر کوچکی که دوستش نمی داشتم حض پاییز را بردم. دارم شام می پزم، یک جور قیمه بادمجان من درآوردی! اما مطمئنم خوش مزه می شود :)

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


22 باره!

من رند و عاشق،و آنگاه توبه در موسم گل؟-استغفرالله! امروز زاده شدم. چهارمین زادروزیست که صبحش با بوسیدن مامان بیذار نشدم، چهارمین بار است که مامان و بابا تنها پشت تلفن گفتند: "نی نی کوچولوی ما! تولدت مبارک" و چهارمین بار است که آغوششان را ندارم و هدیه شان را خودم رفتم خریده ام! اشک های دل تنگی ام چکه-چکه-چکه... حالا هم باید بروم از طرف مامان و بابا برای خودم کیک کوچکی بگیرم و از طرف خواهر کوچولویی که دیگر دارد بزرگ می شود 2شاخه گل! به مامان گفتم دلم می خواست الآن پیشتون بودم، میگه همیشه دلم با تو ئه، هر جا هستی کنارتم عزیزم. 22سال پیش، چنین روزی، ساعت 2 بعدازظهر کسی از درد اشک می ریخت، تا من زاده شدم. و حالا از دلتنگی در آغوشش نبودن اشک من جاری شده... دوستتون دارم: مامان و بابای مهربون تر از تمام دنیا امضا: دختر کوچولوتون، که 60 ساله ام بشه بازم میشونیدش روی پاتون و قربون صدقه ش می رید!

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


میان صخره و خارا عسل دارد...

رفیق قدیمی! خوش حالم که دیدمت،خوش حالم که تمام افکار دیوانه را با توضیحاتت ذره ذره سوزاندی و باز مثل آن روزهای من ِ 18 ساله 2ساعت بیشترک حرف زدیم و زدیم و ندانستیم زمان چه شد که گذشت... خوش حالم که لا اقل تا دو سال آینده نزدیکی و می شود هر از چند گاهی ساعتی را با تو بود. و خوش حالم بابت دلجویی خوبت! -تنها برای ثبت در تاریخ!

  
نویسنده : ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


ّفری سل عزیز!

هرگز فکر نمی کردم "نازی نازی..." نقشی نوستالوژیک پیدا کند! هوا ابریست و بوی باران می دهد، بویی که در این شهر نیمه بیابانی خیلی کم حس می شود. از صبح هوا همین جور بود و وسوسه ام می کرد بیرون بزنم و بچرخم در شهری که دوستش ندارم هیچ! نرفتم اما، همچون همیشه تنبلی بر احساسات رومانتیکم غلبه کرد. هوا تاریک شده اما هنوز هم وقت هست، شاید بروم. اگر برای بلیط به موقع اقدام کنم، شاید هفته آینده مسافر باشم. و دوستی را خواهم دید که بیش از یک سال است ندیدمش... دوستی به یادگار از دورانِ خوب زندگی ام. روزهایی که سرشار بودند از تازگی، تجربه های شگفتی که حالا دیگر حال و هوای هیچ کدامشان را ندارم.

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


وقتی کله سحر زنگ می‌زنی به بابات بگی دیشب که زنگ زدی خواب بودم!نگران نشی!

بحث اثبات قتل از طریق "قسامه"* ست، و آخرش من میگم قانون اساسی ایران رو میشه خوند و حسابی خندید...
میگه: میشِد هم ساختش.**

*قسامه:ماده 248: در موارد لوث؛ قتل عمد با قسم پنجاه نفر مرد ثابت می شود و قسم خورندگان باید از خویشان و بستگان نسبی مدعی باشند. تبصره 2: چنانچه تعداد قسم خورندگان مدعی علیه کمتر از پنجاه نفر باشد؛ هر یک از قسم خورندگان مرد می توانند بیش از یک قسم بخورند به نحوی که پنجا قسم کامل شود.

** "میشِد  "همان  " می‌شود" در لهجه‌ی اصفهانی‌ست!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


ایا دریا! رود را آینه باش!

۵/شهریور/٨٧ هم گذشت... ٢سال شد حالا، ٢سال شد که سنگ برابری بیش از پیش بر سینه زدیم و بارها دلمان از نا مرادی‌ها سرد سرد شد، و هر بار  زنده تر گرم شدیم و گام برداشتیم.
"کمپین یک ملیون امصا "  آغازی بود پر از تجربه و به جا،‌ راهی را گشود که دیگر پایانیش نیست. گیریم که خیلی‌ها مان دیگر "امضا" هم نگیریم در "کوی و برزن" اما همین بس که قفل سکوتمان شکسته شد.

رودی روان کرده ایم که

از پویه نیارامد

روز از شب نداند

برقرار براند

و همنوایی موج را ترانه بخواند

- سرچشمه کجاست؟

- چشم پر اشک مادران ما

که قرن ها سخاوت باران بود

و

زان سوی اشک

گواه جورستمکاران بود:

زین چشمه

آن رود

روان کردیم

هزارهزار دونده مان می بایست

تا برکرانه دوان باشند

و رسیدنش را گواهان.

در راه

هرچندگاه یکی ازیشان

به دام غول بیابان

درافتاد....

و چنین بود

که راه

پرهول شد

و قول برقرارنیافتاد

نومید نیستیم

که تا مقصد

چندان نمانده است و

رود

همچنان روان...

ایا دریا !

رود را آینه باش!

                      -سیمین بهبهانی

از مدرسه فمینیستی

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


و این تنهایی عریان که عزیز می‌دارمش!

این مدت کم می‌بینیم هم را، اما باز هم وقتی فکرم بی‌راهه می‌رود،‌ می‌رود پی آن ٢١ روزی که نبودش و باز انگار سنگی روی قلبم می‌افتد.
سخت بود و تلخ. حالا که نگاهش می‌کنم نمی‌فهمم چطور طاقت آوردم. آدمیزاد چه توان بی‌پایانی پیدا می‌کند بعضی وقت‌ها!
دیشب خوب بود و لذت بخش... از سر شب با هم بودیم،چرخ زدن توی خیابان های شلوغ، تنیس،شام، دیدن بچه‌هایی که در "روزهای سخت" سنگ تمام گذاشته بودند و حالا یکی‌شان داشت می‌رفت سربازی!

و حالا باز دلم پیش‌ش جا مانده.حالا که سر کار است...
باید انگار اسم این وبلاگ را می‌گذاشتم دلتنگی‌های من برای پسرک!
زیادی تنهام. و دیگر با تلفن هم چندان کاری ندارم.
تنها و تنها و تنها. در شهری که تمام پیشینه‌ام در آن هنوز به ٣سال کامل نمی‌رسد اما اندازه تمام عمرم با آن خاطره دارم.
یواش یواش وقت خوابم می‌شود! جغد شده‌ام باز. شب زی! باز ساعت ۴-۵  بعداز‌ظهر بیدار  خواهم شد و به هیچ کار بانکی نخواهم رسید. شهریه‌ام مانده و می‌ترسم که نریزم‌ش به حساب دانشگاه و خرج شود.
تمام شبم به کتاب خواندن و موسیقی و آشپزی می‌گذرد، گاهی هم تمرین های کلاس اسکیس.
اوه... خوابم گرفته!

  
نویسنده : ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :


شوهری یک هفتمی

چند وقتی‌ست که دلم می‌خواهد چیزکی بنویسم در باب این لایحه مسخری حمایتی.  حمایتی که از فحش هم بد‌تر است! یکی ملموس ترین و دردناک ترین قسمت‌هایش ماده ٢٣ آن است که به قولی ترویج چند همسری یا به عبارت بهتر بی‌بند و باری مردان است.
در زمان کودکی در مجتمعی آپارتمانی زندگی می‌کردیم که یکی از همسایه‌ها زنی‌بود که با بچه‌هایش زندگی می‌کرد: دو پسر و یک دختر. همه حاج‌خانوم صدایش می‌کردند،‌ زنی بود به شدت مذهبی، که دائم خدا در آن آپارتمان فسقلی ٧٠-٨٠ متری‌اش روضه داشت و پدر همه را در می‌آورد. یادم هست که همیشه با مدیر ساختمان سر ندادن شارژ درگیر بود. همه می گفتند زیادی گداست. شوهرش هفته ای یک شب می آمد و ماشینش چندان فقیرانه نبود و کارخانه ای نه چندان بزرگ داشت. من آن زمان هنوز خیلی چیز ها را نمی فهمیدم. نام دخترش صدیقه و بود  و ما با هم تقریبا هم بازی شدیم.یک بار گفت فردا عروسی برادرش است و در جواب چشم های گرد شده من توضیح داد که این برادر هایش که نه!( برادر بزرگش آن موقع هنوز دبستانی بود) برادری که پسر آن یکی مادرش می شد! و تازه آن روز من برای اولین بار فهمیدم که آدم می تواند 2تا مادر هم داشته باشد.
حاج خانوم ِ ما در باز گشت از سفر حج -وقتی زن جوانی بود- زن دوم(و یا صیغه، نمی دانم!) مردی به نسبت پولدار و بسیار بزرگتر از خودش شده بود . این زن اصلا زن بدی نبود. مهربانی و از خود گذشتگی اش را همه می دانستند.
شوهرش مردکی ریشو بود که به چهره هیچ مونثی وقت حرف زدن نگاه نمی کرد حتی به من که 8-9 ساله بودم!لابد خودش می دانست که چقدر کثیف است. اصلا کاری ندارم که این مردک چطور دلش آمد با همسر اولش چنین کند. بحثم سر زنی ست که مهربان بود اما خودش دست به تحقیر خود زده بود.
هیچ وقت نفهمیدم که هرگز حسرت زندگی با شرافت تری را نخورد؟ یا صدیقه هرگز پدری که تنها هفته ای یک شب می دید را دوست داشت؟!

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


بیا تا سری در سر خم کنیم

٢ساعتی مشغول آشپزی بودم!
چند روزی‌ست که خوشم آمده از این که غذا هایی را درست کنم که معمولی نیستند برایم.غذاهایی که اغلب بار اول است درست‌شان می‌کنم. گیرم که کسی نیست که ذوق و شوق‌م را بفهمد و همراهم شود و با هیجان از این هنرمندی‌ها بچشد!
٢روز پیش دلمه درست کردم و امشب هم پیراشکی. ١١ تا آن هم! ٢ تا خمیر دیگر هم داشتم که موادم ته کشید. طبیعتا این ١١ تا را نمی‌توانم تا خراب نشده‌اند یک نفری تمام کنم، پس فریزرشان می‌کنم و تا مدتی حالش را می‌برم!
این مسابقه عکاسی وسوسه‌ام کرده بد‌جوری... هوایی شده‌ام که مثل قدیم‌ها دوربینم را بردارم و بی‌هدق بزنم به خیابان پی عکاسی.
فردا ١١ صبح کلاس دارم و چیزی حدود نیم یا دو سوم از تکالیفم مانده و من به‌جای‌ش کتاب‌ می‌خوانم و آشپزی می‌کنم!
برای مایه‌ی پیراشکی مرغ درست کردم و از آب باقیمانده‌اش سوپ! و حالا کلی ذوق سوپ را دارم، منتظرم پیراشکی برود پایین تا جا باز شود برای این سوپ دوست داشتنی :)
اوضاع بی‌پولی‌ام وخیم است، همه چیز هم که روزانه گران می‌شود...این دکه نزدیک خانه دانهیل را امروز ١۵٠٠ به من فروخت لعنتی!

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


و میان این هر دو افق/من ایستاده‌ام/و درد سنگین این هر دو افق/بر سینه من میفشارد*

عبارتی که اینجا می‌شود به کارش برد:‌ "خدا تو را دوباره بر من  داد"
دوشنبه  آزاد شدی... با پرونده‌ای قطور و وثیقه‌ای 100 میلیون تومانی.  وثیقه‌ای که به قول خودت برای قاچاقچی‌ها هم نمی‌برند.
جفت‌مان  سعی‌مان در اینست که پنهان کنیم وحشتمان را از دادگاهی که یحتمل فرمایشی خواهد بود و هیچ نتیجه‌اش معلوم نیست.
دوشنبه ساعت پنج عصر دوباره دیدمت،  بعد از 502 ساعت.
حالا دیگر در دسترسی و خوش‌حالم.


*شاملو

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


الهی سحر پشت کوها بمیره

دیشب خوابت را دیدم... نمی‌دانم کجا بودیم، اما شرایط مثل حالا بود، تو زندانی بودی اما در خواب من آزاد شده بودی تازه، ناگهان دیدمت و دویدم سمت تو، مثل همیشه زورت می رسید که در آغوشت بلندم کنی. محکم می‌فشردمت و نمی‌دانم چه شد که فهمیدم تمامش رویاییست شبانه، اما دلم نمی‌خواست بیدار شوم.همین بود که 10-11 ساعتی خوابیدم! "ی" می‌گوید قول مساعد داده‌اند برای فردا.

  
نویسنده : ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


 

سلام عزیزم
تا روزی که آزاد شوی  باید با همین تق و تق کی بورد دلم را خوش کنم. عشقک من، از 17 تیر ندیدمت.
طاقتم تاق شده ست و تو هنوز نیستی، پرونده ات انگار با دیگران فرق دارد، تمام 10 نفری که با تو بازداشت شده بودند حالا آزادند و نگران حال و احوالت.
ای کاش لااقل باز زنگ می زدی به من و صدایت را می شنیدم...
اینطور که بوی گندش می آید کارهای من هم برای تو دردسر ساخته. از من هم پرسیده اند از بچه ها... گور پدر هرچه حق و حقوق  و آزادی و این مزخرفات وقتی تو کنار من نباشی.
حق اولیه من آغوش کسی ست که تمام آرامش زندگی م  را می سازد، بی آن حقی دیگر را طلب نمی کنم.
دلم برای تو تنگ شده... دیگر دلم را به این شنبه و آن یکی خوش نمی کنم،
چه تلخ می گذرد این لحظه ها... این لحظه ها که باز هر ذره ای از زمانش را مرگ آرزو می کنم.

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :


 

دخترک دیشب خواب ما را دیده بود، اینکه با هم رفته ایم آتلیه عکس بگیریم! و بک گراند عکس هم آبی بوده، تازه قصه را شور تر هم کرده و 2 تا بچه هم برای ما خواب دیده!
آخر عشقک من چرا نیستی تا اینهمه برایمان حرف در بیاورند؟!
امروز هم شنبه بود، دومین شنبه ای که در زندان گذراندی، بازداشتگاه این اطلاعات لعنتی...
12 روز می گذرد حالا.

  
نویسنده : ; ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :